تجربه از ...

اونقدر حالش خراب بود که آرایش نکرد

رفت نشست تو ماشینش ..

وقتی رسیدن خونش ..خودشو ول داد رو کاناپه 

حالش خراب بود . توجه داشته باش آرایش هم نکرده بوود:|

مارتین بلندش کرد سرشو گذاشت رو پاهاش و دست کرد تو موهای چربش...اونم سرشو آورد بالا  و گفت پریودم حال نداشتم دوش بگیرم عن عاقا اینقدر نکن دس تو موهام 

مارتین بغلش کرد و گفت خیلی هم خوبه همه جوره دوستت دارم ..

صدای غار و غور شکم مارتین فضا رو اشباع کرد 

فیونا یکی از لباس چارخونه ای ها ی مارتین رو برداشت و به آشپزخونه رفت ..

ماکارونی ها توی دیگ ابجوش میرقصیدن:)


همه جا بحث ماه عسل و جام جهانی و کیم جون اون و قیمت دلار 

من تو فکر اینکه چجوری از خونه عمو فرار کنم  و خودمو به دانشگاه برسونم که مبدا کسی چیزی بو ببره که ریده شده همه چی .

تنها باجی تو احمقی، اونا احمق نیستن تو کودنی اونا نیستن میفهمن 

خو شما جا من بودین که دو دستی میریدین که:)

چشامو بستم باز کردم شد سه!

از طبقه ی بالا فقط یه سره داره صدا گروم گروم میاد و حالم هر دقیقه بدتر میشه ...عاخه چیکا میکنن اون بالا؟

مرگ رو تجربه کردم عالی بود :) مثه حس رهایی دلنشینه:)

حالا  من کلی  اتفاق خوشمزه  دارم:

هر وقت حالم گرفته میشه و میبینم نه خونه و نه ماشینی و نه چیزی تو دنیا به نام منه ..فرمون رو میچرخونم و گازشو میگیرم و مستقیم خودمو میندازم تو وبلاگم و بادی به غب غب راه میندازم که عااااارررره اینجا که دیگه ماله منهههههه ..

سیلوم وبلاگ جان 

بزار تار عنکبوتارو از روت بکنم 

امسال آخرین سالیه که من دانشگام ...حالا چه خدب چه بد دیگه گذشت 

جالب اینکه روز اول دانشگات یکی از مخاطبای وبلاگتو ببینی و جالب تر ازون اینکه روز عاخر هم یکی از همین مخاطب جاناتو ببینی ...

گذشته که بیخیال 

ولی اگه یخورده اجتماعی تر بودم با منها میرفتم تو کافه مینشستم و بهش میگفتم که چقد متناشو دوس دارم واینکه مرتب بودنش چه حس خوبی به من میده 

حالا واسه آخرین روز داشنگاه شاید منها رو  دوباره ببینم .واوو 

الان دارم کتاب سه شنبه ها با موری رو میخونم قطعا خیلی قشنگه شی لی لی لی 

چهار سال گذشت من فقط روابط اجتماعیم قوی شد ..

نه زبانم تقویت شد نه هیچ کاری دیگه و این منو دل آزدوه میکنه 

از حموم اومدی و کنار بخاری لم میدی 

در حالی که  داری میلرزی به خودت و بابت  اتفاقایی که افتاده روح سردتو با کاردک از کف  ذهنت جمع میکنی و جزوه هارو ورق میزنی و فین فین میکنی  میبینی چشمات گرم شدن  

روی جزوه بارون میاد  فک میکنی بابت خیسی موهاته ولی حواستو جمع میکنی و متمرکز میشی  میفهمی اشکاته  ، انگشتتو میبری توی   دله بخاری  و میچرخونی  روده هاشو که بیشتر بسوزونه و مونوکسید تولید کنه  و گرمت  کنه .

و بری تو اوج سردی و زدگی از همه چیز وبلاگتو باز کنی  ، سلام وبلاگ ..سلام جانه دله من سلام تنها مکان شخصیه من .جایی که هر جور ک هستم دوسم میداری . 

عه ببین کیلگ هم پیامی داده .. مرسی ازت تو نمیدونی چقد پیامت دلگرمم کرد ..جوری که بخاریو کم کردم پنج باری کامنتتو خوندم   

کیلگ  تو نمیدونی این بغض چجوری داره فشار میده گلومو  .رگ به رگم کرد.  کاش  میشد قهوه بریزم و کنار پنجره واستاده باشی  همونجور که دارن گوله برفا میرقصن  وتماشاشون میکنیدس بزارم روشونت  بگم  بیا رفیق قوه ات یخ نکنه   بعد تو بگی   چطوره واستیم کناره پنجره و همین جور به سفیدی برفا زل بزنیم و قهوه بخوریم یادمون بره پلک زدن رو 

سانس بعد:

تق تق  ..بس کن دختر ..یخورده ازین افکار بیا بیرون حوصله داریا 

_ نه نه تو نمیفهمی  ، تو منو نمیییی فهمییییییی

شت !!!

راکی بایبی!

دلم چنتا پرنده میخاد ..حس میکنم پرنده ها میتونن حرفای منو بفهمن .. یدونه مرغ مینا داشتم یه دونه مرغ عشق یه دونه هم مرغ خونگی یه دونه هم شاهین ...همشو ازم گرفتن ..بی اجازه بی تعارف بی  سرو صدا 

میدونی چیه 

دیگه میترسم 

از خواب بلند شم ببینم عاره بی سروصدا دیگه هیچی برام نمونده  هیچی 

تو نمیفهمی منو 

عاره تو 

امروز سه تا آمپول خوردم منی که از آپول فرار میکردم امروز اصن دردشو نفهمیدم.

بی سرو صدا حسامو گرفتن ازم هیس:)

مغزای کوچک زنگ زده رو دیدم  .. وجه مشترک منو و اون دختر که اول اسمش ش بود ..واسه خود زندگی کردن:]


چت میکردم و این باعث فراموشیه بسیار شده بود 

تا حدی که  رمز ساده ی گوشیمو یادم میرفت 

عزم رو جذب کردم که کلا هر نوع دودی رو بزارم کنار  

و واقعا هم حافظم شروع کرد به برگشتن 

متوجه خیلی چیز هایی که نمیشدم شدم 

حالا چرا عنوان این پست شده شرلوک رو میگم برات 

در صد اون ماجرای  فراموشی ..موبوگرام رو دچار تایید دو مرحله ای کرده بودم و اصلا هم پسوردش یادم نمیومد فقط میدونستم چیز مهمی هست که همش توی ذهنم مرورش میکنم واس خودم 

و نمیتونستم باور کنم دستی دستی مغزمو به فاک دادم و هیپوتالاموسم احتمالا دیگه از کار افتاده و چیزی رو به یاد نمیاره :| ( الکی مثلا حالا من میدونم هیپوتالاموس چیه و کدوم وره مغزه)

بعد از مدت ها یادم افتاد من به سریال شرلوک علاقه ی  شدیدی دارم  و به سرعت رفتم  قسمت اول و دوم از فصل چهارم که ندیده بودمشون رو دان کردم و یه هوا چیبس و ماست زدم زیر بغلم که عاررررره اگه قرار باشه چیزی اتفاق بیوفته کاره خوده جناب کمبریج هست! 

جالب بود تو قسمت دوم ازین فصل شرلوک چت و مست و ملنگ وار همه چیای کوچیک و بزرگ رو از یاد میبره و دقیقا حالاتی که من داشتم  تو رفتارش میدیدم !د لامصب  چرا باید من با تو اینقدر حس همزاد پنداری کنم؟؟؟ چراااا؟!  عاخه  وقتی رو چیزی زیاد فکر میکنم دردم میگیره و اونم دقیقن همین جوری میشد 

خلاصه اینکه  وقتی تموم شد  سرمو عاوردم بالا و به این فکر کردم که بیا و اسم شرلوک رو بزن برای عبور از تایید دو مرحله ای 

!!!! 

Sherllok

 و فاااک بهش ...باز شد !!!!!!!!!!!! 

بعد از چن ماه !

شت و دیگر هیچ !

تو نمیدونی چه حس بلقوه ای به منه اوسکول دست داد 

اصن پاره شدم و رها مثله وقتی که خلبان  هواپیما رو با ترن هوایی اشتباه گرفته بود و منو    توی ذرات اتمسفر متلاشی کرد ! 

  اصن دنیای کوچیکه بزرگه منو درک نمیکنی 

من تا عاخر عمر باید سینگل به گور شم ..از بس روان پریشم و کسی نمیتونه تحملم کنه 


بعد از نوشتن پست قبلی  شروع کردم به وبلاگ خوندن  رفقا 

که بین پستای یکیشون دیدم چه افکار نزدیکی داریم و یخورده پشمام ریخت ، 

مرسی که وجود داری و میفهمونی بهم که تنها نیستم

جانه  دل  وقتی   کسی  یادم  میکند  میترسم

عرق  سرد  میریزم  ...روحم  میلرزد  ...  آخر  حالا  کسی  که  همین  طوری  دلش  برایت   تنگ   نمیشود  جانه دل 

  روی  عادمهای  اطرافت را  پارچه  ی سفید  بکش  ... ببرشان  داخل  تابوت  بگذارشان  بگردانشان  داخل  شهر و زیر  لب  لا اله الا   انسانیت   بگو

دفنشان  که کردی  برایشان  یک  دله  سیر  اشک  بریز 

.

قلب  ها  از عاهن شده دیگر هم ترک نمیخورد  ..نمیشکند.. سیاهه سیاه..تاریکه تاریک





آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1