حس مالکیت

هر وقت حالم گرفته میشه و میبینم نه خونه و نه ماشینی و نه چیزی تو دنیا به نام منه ..فرمون رو میچرخونم و گازشو میگیرم و مستقیم خودمو میندازم تو وبلاگم و بادی به غب غب راه میندازم که عااااارررره اینجا که دیگه ماله منهههههه ..

سیلوم وبلاگ جان 

بزار تار عنکبوتارو از روت بکنم 

امسال آخرین سالیه که من دانشگام ...حالا چه خدب چه بد دیگه گذشت 

جالب اینکه روز اول دانشگات یکی از مخاطبای وبلاگتو ببینی و جالب تر ازون اینکه روز عاخر هم یکی از همین مخاطب جاناتو ببینی ...

گذشته که بیخیال 

ولی اگه یخورده اجتماعی تر بودم با منها میرفتم تو کافه مینشستم و بهش میگفتم که چقد متناشو دوس دارم واینکه مرتب بودنش چه حس خوبی به من میده 

حالا واسه آخرین روز داشنگاه شاید منها رو  دوباره ببینم .واوو 

الان دارم کتاب سه شنبه ها با موری رو میخونم قطعا خیلی قشنگه شی لی لی لی 

چهار سال گذشت من فقط روابط اجتماعیم قوی شد ..

نه زبانم تقویت شد نه هیچ کاری دیگه و این منو دل آزدوه میکنه 

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 10